|
آدینه | ||
|
زن بودن بسیار سخت است چون مجبوری : مانند یک بانو رفتار کنی مانند یک مرد کارکنی مانند یک دختر جوان بنظر برسی و مانند یک خانم مسن و دنیا دیده فکر کنی پ.ن : اینو یکی از همکارام میگفت منم باهاش موافق شدم [ شنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳٩۱ ] [ ٧:٠٧ ب.ظ ] [ فریبا ]
[ نظرات () ]
امروز صبح از روزای دیگ زودتر راه افتادم مامان بابا با ماشین عمه اینا دارن میرن چشم پزشکی منم تا شهرک دریا با هاشون میرم . معلومه زوده تو ایستگاه اتوبوس هیچ چهره آشنای قدیمی نیست فقط اون پیرمرده گونی بدست هست . سوار اتوبوس شدم .. وای دوباره از اون موقعه هایی که همه مسافرا مردن حتی تو قسمت خانوم ها هم نشستن همه تیپ ها کارگری ... چندتایی تیپ متفاوت دارن دانشجو یا .... زیاد به چهره ها نگاه نمی کنم میرم صندلی یکی مونده به آخر میچسبم به شیشه اتوبوس پاهام و میذارم بالای صندلی جلویی و آهنگ روشن میکنم . پشت سرم دو تا آقا نشستن یکیشون چند استگاه جلوتر پیاده شد اون یکی هنوز پشت سرم ... از این که مردی پشت سرم باشه عصبی میشم ... اون روزی به فیروزه میگم چه معنی داره اون دوتا مرده دارن کار میکنن من واسم تو اتاق که چی بشه ؟ یکی از همکارا که مرده میگه : شما فکرت مثل خانومایی که خونه دار هستن مثل دخترای خونه ... وقتی خانومی تو محیط بیرون کار میکنه بایست از این فکرا بیرون بیاد . شاید راست میگه ... من از چندتا مرد تو یه محیط بسته میترسم . اتوبوس تو هر ایستگاهی نگه میداره مرد سوار میشه .. کیفم رو بغل میکنم آهنگ گوش میدم .. هنوز از پشت سرم نگرانم چرا پیاده نمیشه ؟ وقتی اتوبوس می ایسته لرزش داره شیشه ها میلرزن لرزش قطره های اشکم رو تحریک میکنه نمیذارم بیان پایین .. چشمم رو میبندم . مرده پشت سرم بلند شد داره پیاده میشه چه حس خوبی دارم الان قیافشو نگاه میکنم کارگره . حس راحتی خوبی دارم حالا دلم میخواد رو چمن های کنار جاده بدوم روحم آزاد شد . از مردهایی که جلوم هستن و چند صندلی باهاشون فاصله دارم نمیترسم حتی میتونم به حالت های چندتاشون عاشق بشم ... وقتی تو ماشینم از مردهای پیاده تو خیابونم نمیترسم وقتی نگاهم میکنن منم بهشون نگاه میکنم خیره میشم تا از رو برن. گاهی وقتی فکر میکنم اگه خودم یه مرد داشتم براخودم دیگه اصلا از هیچ مردی نمیترسیدم . هنوز تو فکرم نمی تونم به هیچ مردی اعتماد کنم که برای همیشه مردم باشه که همیشه کنارم باشه .. اعتماد سخته .. سخت . ساعت هفت و ده دقیقه است رسیدم مرکز .. خیابون خلوته از اتوبوس پیاده شدم . انگار اینجا یه تغییری کرده ولی یادم نمیاد دیروز چه شکلی بود تا تغییر بفهمم همیشه همینطوریم یه چیزی که تغییر میکنه دیگه حالت اولیش ار ذهنم پاک میشه ... جلوی دفتر پستم از روبروم یه سگ داره میاد ... ای وای من خالا خیابونم خلوت ... دو سه تا دختر بچه مدرسه ای جلوتر از من دارن میرن انگار اونا هم مثل من از سگ میترسن . شروع میکنم به دویدن به در اداره که رسیدم نفس عمیقی میکشم میرم تو و در و میبندم چفتشم می اندازم ... انگار سگه بلده در رو باز کنه خودم به این حرکتم خندم گرفت... معلومه هنوز هیچکدوم از همکارا نیومدن میرم تو اتاق هیچکی نیست ...یادم میفته که شاید اگر مردی داشتم اینقدر استرس اول صبح سراغم نمی آمد ........... 13 اردی بهشت 91
[ سهشنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۳٩ ب.ظ ] [ فریبا ]
[ نظرات () ]
زخم های آدم سرمایه اونه ... سرمایتو با این و اون تقسیم نکن ... داد نکش ... هوار نکش ... آروم و بی سرو صدا همه چیز رو تحمل کن .....
[ چهارشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱٦ ق.ظ ] [ فریبا ]
[ نظرات () ]
[ دوشنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٥٢ ب.ظ ] [ فریبا ]
[ نظرات () ]
جلو در نمازخونه نشستم نمی خوام برم تو نمی دونم گرممه یا بخاطر بوی جوراب ( باقالی ) که نمیرم خیلی زننده است .هوا خوبه نشستم روزمین آهنگ گوش میکنم هرکجا رفتی پس از من .... هرکجا دیدی به نرمی عاشقی با لب گزیدن یاد من کن ... هرکجا سازی شنیدی از دلی رازی شنیدی شعر و آوازی شنیدی چون شدی گرم شنیدن وقت آه از دل کشیدن یاد من کن یاد من کن .......... اه هدفونم خرابه یه گوش شده یکیش قطع و وصل میشه هی بایست سرم تکون بدم صداش دربیاد ... هرموقع زود میرسم دانشگاه دیر میرسم سر کلاس چون همیشه میرم پیش خدیجه حرف میزنیم - تایپ میکینم- آهنگ گوش میدیم - شوی جدید نشونم میده ساعت از دستم در میره . اما امروز نیست ناصر اومده مرخصی از سربازی باهم رفتن بیرون ...حالا من تنهام حسم نمیاد برم سر کلاس نیم ساعتی زود رسیدم . هرکی میخواد بره نمازخونه با مشکل باز کردن در مواجه میشه میگم بکش بیرون سمت خودت باز میکنه و تشکر میکنه میره .. بچه هایی که از داخل میان بیرون وای میسن جلوی شیشه خودشونو برانداز میکنن . پنج دقیقه از کلاسم گذشته ..... فرزان داره بهم زنگ میزنه .... پ.ن. فرزان من اون موقع یاد تو بودم (هرموقع این آهنگو گوش میکنم یاد تو می افتم ) که تو بهم زنگ زدی شماره خونه مامان بزرگ اینا رو خواستی ... [ دوشنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠۸ ق.ظ ] [ فریبا ]
[ نظرات () ]
- این روزا خیلی تنهام دوروبرم شلوغه ولی تو همه این شلوغی ها تنهام .... - خلقم تنگه ابروهام به هم گره میخوره همش .. عصبانیم همش .. داد میزنم همش ... چشمام خیس میشه همش....من که هیچوقت سنگینی اشک رو چشام حس نمیکردم ها.. - دیروز تو پاساژ آزیتا رو دیدم وای چقدر تغییر کرده بود دوسش دارم خیلی آزیتا و مهشید جزو قسمتای خیلی خوب زندگیم محسوب میشن ....... - امروز تو دانشگاه فهمیدم که مریم از من بزرگتره وای متولد 66 اصلاَ بهش نمیاد فکر میکردم همسنیم .... با سولماز آشنا شدم همسن منه بهش میگم شمارتو بده به من بالاخره یکی همسن خودم پیدا کردم ....... [ جمعه ۱ اردیبهشت ،۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٥٠ ب.ظ ] [ فریبا ]
[ نظرات () ]
من و فرزان تو اتوبوس ...یادش بخیر خیلی وقته باهم سوار نشدیم. [ چهارشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳٩۱ ] [ ۱:۱٧ ق.ظ ] [ فریبا ]
[ نظرات () ]
اون روز هوا مثل شمال بود بارونی اط صبح می آمد و قطع می شد زمین خیس و تمیز کلاس داشتم از اداره رفتم.... انگار هیچکی فکر این بارون نکرده همه لباس تابستونی پوشیدن منم یه هوا سرئم بود ولی زوری به خودم قبولوندم که هوا سرد نیست خنکه . دو تا کلاس داشتم کلاس تنظیم و که این دومین بارم بود بعد دو ماه می رفتم همشم خوابم می آمد بالاخره اون دختره که باهاش کنفرانس داشتم پیدا کردم طفلکی از من ناامید شده بودگفت خودم مطلب میارم .کلاس تموم شد رفتم نمازخونه گرفتم خوابیدم و آهنگ گوش کردم بیدار که شدم ده دقیقه ای از کلاسم گذشته بود زودی کرم زدم و رفتم بالا این دفعه بارون شدید تر بودم همه زیر سکوها پناه گرفته بودن یا میدوویدن من آروم رفتم . استاد نیومده بود هی گفتن میاد میاد من زودی به زهرا اس زدم که نیا خودم پاشدم آمدم بیرون میدونستم که نمیاد . ایستگاه تاکسی ها روبروی دانشگاه خوبه ماشین بود رفتم سوار شدم .آقا از احمدآباد میری؟ آره بشین خانوم . من نشستم مسافر نبود انگاری یه ربعی بودن تنهایی بعد بچه های کلاس رو دیدم یکی یکی می آمدن بیرون یکم خیالم راحت شد . یه دختره سوار شد . راننده برام آشنا بود داشت با یکی دیگه حرف میزد جفتشون یه جورایی بودندلم شورمیزد لات و لوت بودن. دوتا پسر سوار شدن راننده بعد هفت دقیقه اینا آمد سوار شد نمی دونم چیکار می کرد همش سرش تو صندوق عقب بود. حرکت کرد صدای ضبطش بلند آهنگشم دوست نداشتم رفت وسطای جاده احمدآباد زد بغل پیاده شد لاستیکاشو چک کردن ضبط و کم کردم اومد گوشیش زنگ خورد گفت: باشه پس من از معدن میام . رفت جلوتر زد دنده عقب . گفتم : آقا من سر تهرانسر میخوام پیاده شم ها ؟ باشه از این شلوغی برم نمی بینی چقد ترافیکه ؟ شما که اینقد معطل کردی این ترافیکم روش ؟ کدوم معطلی میخواستی سوار نشی . دوطرف ترافیکه میخوای برم بهت نشون بدم ؟ نه آقا راحتو برو بعدن شر میشه. رفت از سر اون تپه ها که جاده خاکی رفت هیچ بنی بشری اون جا نبود یه گله گوسفند و سگ و گودال پر از آب و گل که رد میشد شیشه ها همه گل شد جاده تهش معلوم نبود .. پسره که پشت بود گفت : آقا اینجا دیگه کجاست از مسیر اصلی میرفتی دیگه ؟ ترافیک بود تا فردا میموندی اونجا چن سالته من دوبرابر سن تو از این مسیرا رفتم هیچکی اینجا رو بلد نیست بچه های خط همه از اینجا میرن برگرد ماشین پشتت هزارتا از این میانبرها بلدم . پسره گفت : اوهوم من راه دیگه ای جز آزادگان بلد نیستم همیشه ترافیکه پرسیدم یاد بگیرم . راننده : این جاده یه ورش به شهریار میخوره . رفت به آسفالت که رسید فهمیدم از کجا درمیاد . نزدیک به اون تابلو شدیم که نوشته (( علاج درد طبیبان آشنا دانند ...)) دیدین زود رسیدیم ببین چه ترافیکی دو طرف بسته است هیچکی این مسیر رو بلند نیست . گفتم : از ترافیک می آمدیم بهتر از اون سیر ناکجاآباد شما بود... احساس میکنم صورتم شدیداَ قرمز و عصبی بود. خانوم مگه این مسیر چشه ؟ وقتی من سوار ماشین شمام یه خانوم نباید از مسیر اونجوری بری که آقا ؟ مگه تو کی هستی حالا؟ رئیس جمهوری ؟ من ساکت شدم . تو دلم گفتم یه دخترم که احساس امنیت نمیکنم. کرایمو آماده کردم دادم . بفرمایید آقا سر شهرک زیر پل هوایی پیاده میشم بی زحمت . چشم خانوم . رفت سمت راست نگه داشت بقیه پول رو داد گفت : بازم ببخشید خانوم پیاده شدم .خواهش میکنم من کاری ندارم ..... من فقط ترسیدم همین ........... یارو چشماش علامت تعجب شد : نه خانوم من وقتی هستم مثل برادر شمام ببخشید ببخشید . همه مسافرا نگاهم میکردن من در و بستم و رفتم.
[ چهارشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳٠ ق.ظ ] [ فریبا ]
[ نظرات () ]
گاهی وقت ها آدم الکی الکی دلش میگیره بدون هیچ دلیل ... شاید هم هزار دلیل هزار دلیل بی دلیل ... اونوقت که به خودش اجازه میده سر همه داد بزنه با همه دعوا کنه بی ادب باشه طلبکار باشه و................... [ دوشنبه ٢٠ تیر ،۱۳٩٠ ] [ ٩:۱٧ ب.ظ ] [ فریبا ]
[ نظرات () ]
فرزان آبجی بزرگه داره عروس میشه وای من ............................. یه روز از همین روزها...................
[ جمعه ۱٠ تیر ،۱۳٩٠ ] [ ٩:۱٧ ب.ظ ] [ فریبا ]
[ نظرات () ]
|
||
| [ طراحی قالب وبلاگ : نایت سلکت ] [ Weblog Themes By : themzha ] | ||